خلوتی عاشقانه

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 35408


Powered by BlogSky.com

KHODAEI

شنبه 29 مهر ماه سال 1385
برو.............

تو برو.............

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

و چه زشت

به منو سادگی ام خندیدی

به منو عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم

که خیالم می گفت

 تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر

 تکه های دل خود را آرام

سر هم  بگذارم

و به هم بند زنم

جمعه 28 مهر ماه سال 1385
اگر او بیاید

صدای باران را می شنوی؟.....

...... باران می آید!!

میان بغض تولد لحظه های بی قرای ام

همیشه کسی است برای آمدن،که هرگز نیامده است!

و من به پاییز گفته ام

که اگر او بیاید حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد

تا بهار دیگر، دلش را نسوزاند با رنگ!

و من و پاییز

او را از پشتِ بیدِ مجنون هایی که به باد باج نمی دهند، صـــدا مــــی زنیم!

 

جمعه 28 مهر ماه سال 1385

 عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی

دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم

 

درد دل خواهم کرد بی هیچ صحبتی

   

گوش خواهم داد بی هیچ سخنی

    

د ر آغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی

 

  در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی 

 

پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385
وقتی..........

وقتی خواستم به راه عشق برم گفتن: گناه است

وقتی به راستی سخن گفتم گفتن: دروغ است

وقتی به ستایش رو آوردم گفتن:فریب است

وقتی گریستم گفتن: کودکانه است

وقتی خندیدم گفتن: دیوانه است

 و حالا که هیچی نمی گم..............

می گن عاشقه !!!!!

سه شنبه 25 مهر ماه سال 1385
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو

 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

« من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

اما بگو :

« من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛

او هیچوقت دیگر نمی آید .

کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

..............

سه شنبه 25 مهر ماه سال 1385

 گفتمش: دل می‏خری؟!

پرسید چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود............

چهارشنبه 19 مهر ماه سال 1385
امید محال

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که  بگریزم  من

عاقبت بند سفر پایم بست........

می روم خنده به لب ‚ خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل.......

سه شنبه 18 مهر ماه سال 1385
عشق..........

عشق رازی است مقدس.

برای کسانی که عاشقند،

عشق برای همیشه بی کلام می ماند؛

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند،

عشق شوخیِ بی رحمانه ای بیش نیست

سه شنبه 18 مهر ماه سال 1385
گاهی.........

خنده آدم ها همیشه از دلخوشی نیست

گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست

گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره

یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره..........

سه شنبه 18 مهر ماه سال 1385
من از نهایت شب حرف می زنم

صدای گریه ی قلب مرا حواست هست؟

پرنده- ابر مسافر! کجا؟ حواست هست؟

« من از نهایت شب حرف می زنم» با تو

کنار خستگی ام باش تا حواست هست

شراب در ته رگ های من ادامه ی توست

و شعله می کشم این تلخ را، حواست هست؟

قرار بود تو هم بیقرار من باشی

چنین غریبه چرا، آشنا! حواست هست؟

غروب فرصت غمگین گریه هامان بود

زمان بچه شدن های ما حواست هست؟

فقط به خاطر یک جمله ـ دوستت دارم ـ

فقط به خاطر این جمله، ها! حواست هست؟

تمام عمر به پایت نشستم اما حیف

تو هیچ درک نکردی چرا، حواست هست؟

نخیر، هوش و حواس تو اصلا" اینجا نیست

دو پیک مانده از این ماجرا، حواست هست؟

و عشق رسم قشنگی نبود، باور کن

گلایه می کنم امشب خدا! حواست هست؟

 

 


دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385
دارایی من

اشکی که بی صداست

                        پشتی که بی پناست

                                            دستی که بسته است

                                                                   پایی که خسته است

 دلی که عاشق است

                       حرفی که صادق است

                                                 شعری که بی بهاست

                                                                         شرمی که اشناست

                                 دارایی من است

                                ارزانی شماست......

چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
سهم من

اگه سهم من از این همه ستاره

فقط سو سوی غریبی ست

غمی نیست......

همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست

چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
بودن یا نبودن

اگه یه روزی فکر کردی که نبودن کسی بهتر از بودنش

چشماتو ببند و لحظه ی نبودنشو تصور کن

اگه چشمات خیس شد.....

بدون هنوز دوسش داری و داری به خودت دروغ میگی 

دل من
صدف خالیه یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری
شناسنامه کامل من...
عناوین آخرین یادداشت ها

KHODAEI